سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ























Mystery

این متن قشنگ بود کمی هم آرامش می ده 


دل بــســـپــار...


به آتشی که نمى سوزاند

" ابراهیم " را


و دریایى که غرق نمی کند

" موسى " را


نهنگی که نمیخورد

"یونس"را


کودکی که مادرش او را

به دست موجهاى " نیل " می سپارد

تا برسد به خانه ی تشنه به خونش


دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد


آیا هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم

قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد ،

" نمی توانند "

پس

به " تدبیرش " اعتماد کن

به " حکمتش " دل بسپار

به او " توکل " کن

و به سمت او ”قدم بردار".....


نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 95/2/5ساعت 1:16 صبح توسط نظرات ( ) |

"متنی که برنده ی جایزه ی بهترین متن سال شد"


گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم! و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم!

چقدر دردناک است فهمیدن...!!!

خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،

تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!

کاش زندگی از آخر به اول بود..

پیر بدنیا می آمدیم..

آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..

سپس کودکی معصوم می شدیم ودر، 

نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!!

آنها که موهای صاف دارند

فر می‌زنند

و آنها که موی فر دارند 

موی‌شان را صاف می‌کنند


عده‌ای آرزو دارند خارج بروند

و آنها که خارج هستند برای وطن دلشان لک زده و ترانه‌ها می‌سُرایند


مجردها می‌خواهند ازدواج کنند

متأهل‌ها می‌خواهند مجرد باشند...


عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگیری می‌کنند

و عده‌ای دیگر با قرص و دارو میخواهند باردار شوند...


لاغرها آرزو دارند چاق بشوند

و چاق‌ها همواره حسرت لاغری را می‌کشند


شاغلان از شغلشان می‌نالند

بیکارها دنبال همان شغلند


فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند

ثروتمندان دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا دارند...


افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند مردم عادی می‌خواهند مشهور شده و دیده شوند


سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند و سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند...



و هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:


"قدر داشته‌هایت را بدان 

و از آنها لذت ببر"


قانونهای ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"


مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،


مهم این است که از همانی که داری راضی باشى 


آن‌وقت ”خوشبختی”


نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 95/2/5ساعت 1:15 صبح توسط نظرات ( ) |

کاش کسی یاد معلم ها می داد :

اول مهر شغل پدر‌ها را نپرسند ؛

وقتی هنوز احترام به همه‌ی شغل ها را و افتخار به همه‌ی پدر‌ها را یاد دانش آموزانشان نداده‌اندحالا قصه ی چشمان یتیمی که نم می‌خورد ، بماند !!


نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 94/10/14ساعت 5:52 عصر توسط نظرات ( ) |

میدانی من چرا همیشه شادم؟؟


چون دل بر انچه نمی ماند نمی بندم؛

فردا یک راز است نگرانش نیستم؛

دیروز یک خاطره بود حسرتش را نمیخورم؛

و امروز یک هدیه است قدرش را میدانم؛


از فشار زندگی نمیترسم چون میدانم که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبدیل میکند...

میدانم خدای دیروز و امروز خدای فردا هم هست...

ما اولین بار است که بندگی میکنیم ولی او قرنهاست که خدایی میکند...

پس به او اعتماد دارم...

برای داشتن اینچنین خدایی همیشه شادم...!


نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 94/10/14ساعت 5:50 عصر توسط نظرات ( ) |

پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دینی برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.


بالاخره یک عالم دینی برای ایشان پیدا کردند و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛

پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟

معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.

پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!

معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.

پسربچه: سه سوال دارم،

سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟

سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟

سؤال سوم: اگر شیطان از آتش خلق شده است، پس برای چی او در آخرت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!

معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،

پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟

معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.!

پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.

معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟

پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.

معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟

پسربچه: بله.

معلم: پس آن را به من نشان بده.

پسربچه: نمیتوانم.

معلم: این جواب اول من outبود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.

سپس اضافه کرد که آیا دیشب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟

پسربچه: نه.

معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟

پسربچه: نه.

معلم: این قضا و قدر بود.


سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟

پسربچه: از گل.

معلم: وصورت تو از چی؟

پسرپجه: باز از گل.

معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟

پسربچه: حس درد داشتم.

معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،

پس با اینکه شیطان از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای شیطان خواهد بود....!


نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 94/10/14ساعت 5:48 عصر توسط نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >
قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت